|
.درویشی نشسته بر پوست پلنگ
حیرانی اولین بار که می خواستم کربلا بروم ، گمانم این بود که به پهنای صورت اشک خواهم ریخت و از گریه چشمانم خون خواهد شد . این گمانی است همگانی . هر کس میل کربلا دارد چنین خیالی دارد . و چه خیال خامی . کربلا غمگین است و بغض آلود . ولی کسی را به گریه وانمی دارد . بل که حیران می کند . زائر مات می شود و در بهتی غم انگیز غرق می شود . گلویش را بغض می فشرد ،اما چنان مبهوت است که نمی گرید . کربلا یعنی بهت ، یعنی حیرت . هیچگاه سر این حیرت را ندانستم . برخی می گفتند چند بار که بیایی و بروی برایت عادی می شود . هیچ گاه عادی نشد .شاید بیش از چهل بار رفتم کربلا ، همیشه حیرت بود و حیرت . حیرتی بغض آلود . گریه ات نمی آید .یا باید دق کنی یا بروی .شاید سر " زر فانصرف " همین باشد .و شاید هم وقتی جز حیرت نصیبی نداشتی در دلت بگویی این جا که خبری نیست و بشوی گردشگر و بروی در بازارهای پر زرق و برق کربلا سوغاتی بخری و در محضر ارباب بی کفن کفنی بخری و تبرک کنی و بشوی کربلایی و تمام . و نه حیران باشی ونه گریان . اگر چه تجربه حیرانی تجربه شخصی است .اما از زایران فراوانی وصف این بهت مبهم را شنیده ام و کمتر کسی را در کربلا گریان دیده ام .حتی گریه کنندگان حرفه ای !!! هیات ها . کربلا چیزی حیرانی و بهت عجیبی برای زائر ندارد . انگار در برابر بی نهایت ایستاده ای . + 1:2 [......] [.......] | |