|
.درویشی نشسته بر پوست پلنگ
حرام زاده سرد بود .خیلی سرد . سردتر از همه ی این سال هایی که کارتن خواب بود .از
وقتی که آقا مرده بود هیچ وقت احساس گرما نکرده بود . جز زیر آفتاب تابستان . این قدر سرد بود که با شکم خالی گرسنگی اش را نمی فهمید .
خودش هم نمی دانست چرا شکایتی ندارد . تمام محل می دانستند حرام زاده است . خودش هم می دانست . نه کار بهش می دادند نه جا.
و هیچ وقت به مسجد راهش نمی دادند . همیشه می خواست بداند خدا چه شکلی
است . چند سالی شاگرد آقاعلی بود و جا هم داشت .آقا مرد و او بی
پدرتر شد . هیچ وقت نفهمید چرا آقا به مسجد نمی فت و با اهل مسجد
دوست نبود .با آن که خیلی مومن بود . شب خیلی سرد بود حتی سردتر از نگاه
های تحقیرآمیز مردم محل . و حتی سردتر از وقتی که می خواست برود مسجد و
خادم مسجد گفته بود: نجس برو بیرون . -------------- پ.ن : آدرس جدید متیل پ. ن2: خیال نیوز+ 20:9 [......] [.......] | |