تبليغاتX
.درویشی نشسته بر پوست پلنگ - خنده به دردهای مردم



.درویشی نشسته بر پوست پلنگ

.درویشی نشسته بر پوست پلنگ

خنده به دردهای مردم


احمد بغل من است
نمی دانم "لحظه ها"ست
یا "رنگارنگ"
مردی می افتد از روی بام
و می رود در سطل رنگ
جعبه جادو می خندد
کسی سر می خورد روی برف ها
و هی قل می خورد
قهقهه پخش می شود
من هم می خندم
احمد ساکت است
پسرکی که می خواست شمع های تولدش را خاموش کند
با کله می رود توی کیک
می خندم
احمد بغض آلود نگاهم می کند
پیر مردی از دوچرخه کله پا می شود
احمد گریه می کند
و من
می خندم
زنکی از قایق پرت می شود توی دریا
احمد گریه می کند
من خجالت می کشم
جعبه جادو خجالت نمی کشد
باز قهقه سر می دهد
*
ای کاش احمد
نخندد به دردهای مردم.




+ 21:27 [......] [.......] |