|
.درویشی نشسته بر پوست پلنگ
من یک صدام هستم... وقتی دستم را برمی گرداندم چشمانش افتاد در چشم های سرخم.تسلیم بود وحرفی نمی توانست بزند.می خواست مواظب باشد .مگر من چقدر پول دارم.البته می خواستم نشانش بدهم که من رییسم.باید برتری خودم را یک طوری به رخش می کشیدم.دستش را بر جای سیلی من می مالید .خیلی سرخ شده بود .نباید به این محکمی میزدم.البته این عادی است هر کسی که برتری بر یکی دارد یک طوری باید نشانش بدهد.ولی بد زدم.اگر هم معذرت بخواهم نفی استیلای خودم است.داد زدم:حالا که شکستیش جمعش کن.مجبور بود.جارو وخاک انداز آورد وشکسته های نعلبکی صد تومانی را جمع کرد.فقط صد تومان قیمتش بود. + 13:57 [......] [.......] | |