تبليغاتX
.درویشی نشسته بر پوست پلنگ - اسیر آهن



.درویشی نشسته بر پوست پلنگ

.درویشی نشسته بر پوست پلنگ

اسیر آهن


مادرش گفته بود : چتو دلت می آد این طفلکی ها را توی آهن اسیر کنی؟ گفته بود :برای یک لقمه نون .
*
پسر همسایه از ماشینشان پیاده شد . هیچ کس در آن محل ماشین نداشت . یک قفس دستش بود . قناری می خواند . پسر همسایه مغرورانه نگاه کرد به بچه های محل و رد شد . به پدرش گفته بود: من هم قناری می خواهم .پدرش گفته بود :پول ندارم.گریسته بود وتا صبح قهر کرده بود.
*
مادرش گفته بود:خدا را خوش نمی آید .این زبون بسته ها گناه دارند.کار زیاد است و روزی دست خدا.گوش نکرده بود و رفته بود کلی قفس خریده بود و کلی پرنده .از بچگی عقده قناری داشت.
*
توی حسابش پول نبود. چکش برگشت خورده بود .طلب کار انداخته بودش توی زندان .طلب کار به مادرش گفته بود :پسرت رومثل قناری هاش اسیر آهن کردم .مادرگفته بود : چتو دلت اومد؟ گفته بود: برای یک لقمه نون.



+ 9:51 [......] [.......] |