|
.درویشی نشسته بر پوست پلنگ
از بهر خدا مخوان! ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند.صاحب دلی بر او گذشت و گفت: ترا مشاهره [دست مزد ماهیانه]چند است؟ گفت:هیچ.گفت : پس زحمت خود چندین چرا همی دهی؟ گفت : از بهر خدا می خوانم. گفت از بهر خدا مخوان.
گلستان سعدی /باب چهارم/حکایت چهاردهم + 19:44 [......] [.......] | |