تبليغاتX
.درویشی نشسته بر پوست پلنگ - بوی سیب زمینی گل شده



.درویشی نشسته بر پوست پلنگ

.درویشی نشسته بر پوست پلنگ

بوی سیب زمینی گل شده


آن قدر سرد بود كه مجبور شدم نصف دارايي ام را خرج تاكسي كنم. وقتي پياده شدم، فقط پنجاه تومن پس داد، تا خواستم بگويم زياد گرفتي گازش را گرفت.


اتاقمان پر شده‌بود از بوی سیب زمینی. البته اتاق مردم. ليلا داشت سيب زميني ها را  با چاقو گل مي كرد. گفت:نان نداريم. ميخواستم بپرسم اين سيب زميني ها مي روند زير دندان له مي شوند چه كارشان داري؟، گفتم مي روم نان بگيرم.


آمدم خانه. بدون نان. سرما استخوان هايم را مي لرزاند. شاممان سيب زميني هاي مثل گل بود. بدون نان.


فردا صبح ليلا داشت سوراخ جيب شلوارم را مي دوخت. ديشب تمام دارايي ام را بلعيده بود. و ليلا داشت به زنجيرش مي كشيد. ليلا هي ميدوخت. چشمانش را دوخت به چشمانم. گفت:امروز سالگرد عروسيمان است.

 




+ 18:24 [......] [.......] |