|
.درویشی نشسته بر پوست پلنگ
چهره ي نگران املت ۱.ديروز رفتم خوابگاه دانشجويي .گفتند شام بمان.بوي هميشگي اش را نداشت.چهره اش را كه ديدم آهي گفتم و بالبداهه سرودم: اي دوست چرا چهره ي املت نگران است.... رنگ چايي تو استكان زرد خزان است... آب دماغ مشتي عباس باز روان است.. + 19:2 [......] [.......] | |