کساد بازار کفن فروشی و اوت های آقای یعقوبی
شکسته شده بود واندوه در چین های صورتش جاری بود.حتی با اشک هم غبار غم از چهره اش پاک نمی شد. می نالید از سنگینی کفه ی خرج در ترازوی زندگی .با حسرت خاطره ی دوران رونق را ورق می زد.
می گفت: دوران باشکوهی بود وعجیب و عجیب .خوشحال بودم که فقط برای مرده ها کفن نمی فروختم.دیگر منتظر مرگ کسی نبودم تا کاسبی من راه بیفتد.
مشتری هایش بیشتر زنده بودند. زنده های کفن پوش.لازم بود سوتی از دهانی در می آمد تا خیابان پر می شد از جوانان مرگ پوش.
می گفت: "موج"می آمد کفن ها فروش می رفت. "نیک آهنگ "نکوهیده جفنگی بر کاغذ می کشید همه مرگ پوش می شدند و..........
یادم می اید تمام پارچه هایش سفید بود با بوی مرگ. ولی خریدارانش از مرگ بویی نبرده بودند.
ناله می کرد از دگرکونی روزگار. می گفت:نمی دانم چه شد. مردم آمدند سر عقل یا سیاه شد سفید.
دیگر همه ی مشتریانش مردگان بودند وباید منتظر می ماند تا کسی بمیرد برای یک لقمه نان زن وبچه اش.
می گفت :ای کاش یکی آن زمان می گفت: دخترک ها بروند استادیوم. و یا جلوی رییسی رقاصه هایی می لرزیدند، کرور کرور زنده ها لباس مردگان را می پوشیدند.ای کاش.
می نالید. طفلک!!برکت سفره اش شده بود سنگ.
می گفت: هرچه فکر می کنم عقلم به جایی قد نمی دهد. نمی دانم یکهو چه شد. نمی دانم.
پر بود از ناله. پر بود از تعجب.پر بود از غم.
گفتمش: زمانی که جوان بودیم وپایی به توپ داشتیم. با دوستان فوتبالی بازی می کردیم. توپ بیرون رفت به نفع تیم ما. یار ما اوت را با "پا"پاس داد. داور خطا گرفت. توپی رفت و توپی آمد و بازی می گذشت. توپ بیرون رفت به نفع تیم حریف. آقای یعقوبی بازی را شروع کرد. با"پا". داور محترم خطا نگرفت. فریاد زدیم :خطا!خطا! داور اعتنایی نکرد و پشممان کرد. گفت :شما در زمین خودتان اوت را با "پا"زدید و آقای یعقوبی در زمین حریف.!!
گفتم: قانون چیز دیگری است. اگر ما زدیم خطاست. اگر آقای یعقوبی عزیز زد درست. این قانون است.....