|
.درویشی نشسته بر پوست پلنگ
زکریا زکریا شاید دو سال از من بزرگتر باشد، شاید هم سه سال . الآن دست فروشی می کند . همه چیز توی بساطش می بینی .از سوزن تا سی دی و باتری و... . از نگاه من و کسانی که زکریا را می شناسند او یک فرد عادی نیست .خیلی می گویند :حقش خورده شده است . نمی دانم دیپلم را گرفته است یا نه . آخرین باری که دیدمش گفتم :چقد معامله کردی ؟ گفت : نوزده هزار و هفت صد و پنجاه تومن که هشت هزار وچارصد تومنش سوده . ومی گفت : از 15 اسفند هشتاد و شش که دست فروشی کرده تا الان یک میلیون و دویست تومن جمع کرده است که هشت صد تومنش را به ذوالفقار قرض داده برای عروسیش . شاید یکی از ظلم هایی که به زکریا می شود این باشد که هیچ دختری نمی خواهد زنش شود .نه به این دلیل که زیبا نیست .اتفاقا خوش هیکل و زیباروست . بل که به خاطر سادگی بیش از حد اوست . خیلی ساده تا حدی که برخی او را دیوانه می خوانند.ولی مسلما دیوانه نیست ، بل که به نظر من یک نابغه است . مانند یک تقویم زنده تمام کارهایی را که در گذشته کرده است ، با تاریخ دقیق می داند .مثلا می گوید تا به حال پنج بار به خانه فلانی رفته ام در بیست و هفت مهر فلان سال ، هیجده آبان 86 و.... .تمام تاریخ های درستند و اگر حال داشته باشد تاریخ میلادی و قمری را هم می گوید . در محاسبات طولانی سریع تر از یک ماشین حساب عمل می کند و من این را دیده ام . زمریا هنوز مجرد است و هنوز هستند کسانی که او را به دیده تمسخر نگاه کنند . بورخس در یکی از داستان هایش از مردی می گفت که هرچه را یک بار می دید یا می خواند همیشه به یاد داشت و حتی تا بیست ونه هزار برای هر عددی یک نام گذاشته بود واعداد را با نام های ساخته خود می شمارد .من وقتی خواندم یاد زکریا افتادم و برای هر که گفتم فورا خاطره ای از زکریا گفت . سرنوشت مرد بورخس و زکریا شبیه بود .هردو در گوشه ای از دنیا به فراموشی سپرده می شوند .آخرین باری که زکریا را دیدم چاق شده بود و لباس قرمز پرسپولیس را پوشیده بود ومثل همیشه پر حرف بود .می گفت : تا 23 تیر همین جام .صبح بیست وچهارم می روم روستا تا سه روز روستام و ...... .
+ 21:32 [......] [.......] | فیلترینگ و قایم موشک بازی وانرژی هسته ای..... مشترک گرامی دسترسی به این سایت تا دو دقیقه دیگر امکان پذیر نمی باشد.اول فیلتر شکنت را فعال کن .بعد چشم هایت را ببند بعد تا ۲۰ بشمار من قایم می شم تو بیا پیدام کن.البته این را بدون این دفعه پشت کمد قایم نمی شم. قضیه فیلترینگ در ایران بیشتر شبیه قایم موشک بازی است تا فیلترینگ.هر صفحه ای که فیلتر شده باشد در یک بگرد بگرد راحت باز می شود.من پیشنهاد می کنم یا قایم موشک بازی نکنید.یا اگر می خواهید بازی کنید گرگم به هوا بازی کنید. ببینید البته این بحث هیچ ربطی به انرژِ هسته ای ندارد....... + 22:24 [......] [.......] | چه سری چه دمی عجب وزیری!! تو وزیر ارشاد مائی چه سری چه دمی عجب پایی دم ودستگات تا ابد جاوید چاکر دربست تو من هستم من نمی خواهم از تو قالب پنیر کار خوبی کردی بازتاب را بستی من اصلا نمی کنم انتقاد از تو ای یار اصلا من دشمن بازتاب هستم با ما بکن مهرورزی بیشتر هر کسی کرد انتقاد از تو امید است با این شعر یخ ادبیات فارسی بشکند و آغاز تحول جددی در عرصه ادبیات نوین فارسی باشد مهرورز باشید.
+ 23:22 [......] [.......] | ما خودمان کلی هولوکاستیم.... هرچه قدر هم فرهنگ سازی کنیم و بودجه ی ارشاد را بالا بریم باز هم باید زور باشد بالای سر مردم.هر چه قدر صلح خواهان پیس پیس می کنند باز هم چه جمجمه ها که می شکند و چه خون ها که می ریزد.هر روز هزاران هولوکاست می شود و ما باز هم به فکر اضافه کردن بودجه فرهنگی هستیم.باید صدام بود .اما نوین. + 17:35 [......] [.......] | منابع موثق........ یک منبع کاملا موثق می گفت :در شامگاه دیشب می خواستند وبلاگ من را فیلتر کنند ولی مقامات بالا از ترس آشوب دراویش مانع شدند. یک مقام آگاه که پسر دایی همسایه مان است در سفری که به تورنتوی آلمان رفته بود از بلواری که مال هاشمی وپسرانش بود عبور کرد و در استخر یک میلیاد دلاری آنان آبتنی کرد. یک فرد بسیار موثق می عرضید:تا پانزده روز دیگر هر کس از بیت المال چیزی خورده وبازنگردانده مورد غضب خاصه احمدی نژاد قرار خواهد گرفت. یک بشکه (منبع)موثق می گفت :در راستای کوچک سازی دولت قرار است سازمان تبلیغات در وزارت صنایع ومعادن ادغام شود و وزارت تبلیغات صنایع ومعادن اسلامی تشکیل گردد. منابع موثق ورزشی خبر دادند که باشگاه پرسپولیس رونالدینیو را به مبلغ هفتصد میلیون دلار خریداری کرده است. شعار هفته:خبرها را فقط از منابع موثق بخواهید + 17:11 [......] [.......] | دلم می خواهد احمدی نژاد بمیرد..... من دلم می خواهد بمیری تا هم پیاله ی من بوده باشی وقتی با هم رفتیم کوهنوردی. ثانیه ها را پرپر می کنم تا احمدی نژاد بمیرد تا آن لباس کردی ای که در کردستان پوشیده بود در کمد جا لباسیم آویزان شده بود. منتظر حضرت اجلم تا هاشمی را ببرد شاید آن تسبیح قهوه ای صد تومانی اش را به من هدیه داده بود. آخ دیر جنبیدم آقا عبدالرضا مهر وتسبیح میرزا جواد تبریزی را زودتر از من صاحب شد وآن را به رخ بقیه کشید. تا یادم نرفته ،اتود مرتضی ممیز را به جیب بزنم.خودمونیم عجب اتودیه. دلت می خواهد باور کن ،همین متن را با خودنویس پارکر آمریکایی احمد محمود نوشتم .با همین خودنویس دور مدار صفر در جه می چرخید ودرخت انجیر معابد را هرس می کرد.وقتی فالوده می خوردیم بهم گفت دلم می خواهد از من این را یادگار داشته باشی.. خوب شد خیلی ها مردند... وچه خوب تر که خیلی های دیگر بمیرند.. نمی دانم چه کسی برای پوست پلنگ من نقشه کشیده است....
+ 10:0 [......] [.......] | چهره ي نگران املت ۱.ديروز رفتم خوابگاه دانشجويي .گفتند شام بمان.بوي هميشگي اش را نداشت.چهره اش را كه ديدم آهي گفتم و بالبداهه سرودم: اي دوست چرا چهره ي املت نگران است.... رنگ چايي تو استكان زرد خزان است... آب دماغ مشتي عباس باز روان است.. + 19:2 [......] [.......] | |