|
.درویشی نشسته بر پوست پلنگ
من یک صدام هستم... وقتی دستم را برمی گرداندم چشمانش افتاد در چشم های سرخم.تسلیم بود وحرفی نمی توانست بزند.می خواست مواظب باشد .مگر من چقدر پول دارم.البته می خواستم نشانش بدهم که من رییسم.باید برتری خودم را یک طوری به رخش می کشیدم.دستش را بر جای سیلی من می مالید .خیلی سرخ شده بود .نباید به این محکمی میزدم.البته این عادی است هر کسی که برتری بر یکی دارد یک طوری باید نشانش بدهد.ولی بد زدم.اگر هم معذرت بخواهم نفی استیلای خودم است.داد زدم:حالا که شکستیش جمعش کن.مجبور بود.جارو وخاک انداز آورد وشکسته های نعلبکی صد تومانی را جمع کرد.فقط صد تومان قیمتش بود. + 13:57 [......] [.......] | آفتاب اجاره ای تازه به شهر آمده بود.با زن وبچه.معلم بود .مثل عمو یم.آن زمانی که می توانستی با پنجم ابتدایی معلم شوی.دل عمویم شاید برایش سوخته بود .اتاق سه در چهار شمالی را بهش اجاره داد. شاید نیم ساعتی صبح آفتاب می ورد وشاید دم غروب سرخی کم رمق آفتاب را می دید.. ۰ دیروز وقتی عمو شمعدانی های سر تاقچه را نگاه کرد دید سربه زیر تر شده اند .سه چهار ماهی آفتاب ندیده اند .سرش را بالا برد جز بتون چیی ندید.خبری از خورشید خانوم نبود... . دوره ی اول شورا ها نامزد شد ورای آورد .به قول خودش اصول گرا بود .عمو هم بهش رای داد.دور دوم هم رای آورد .این دوره هم عکس رتوش شده اش در و دیوار را پوشانده است. . عمو دیروز فکر می کرد ای کاش می شد از مستاجر زمان جوانیش برای شمعدانی ها آفتاب اجاره کند. _________________ + 11:10 [......] [.......] | |